تبليغاتX
ابرها می ترسند


داستان جدید من در سایت ادبی دانوش



http://www.danoush.ir/News/?id=655
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط مهناز جوکار |


دوشنبه می آیم

 

 

نشسته ام روی صندلی .روبه روی در ورودی.ساعتم را برای بار پنجم

نگاه می کنم. صندلی ها دور تا دور فضای دایره ایی شکل روبه روی

ورودی چیده شده اند. زیر خمیدگی شاخه ها.تابش خورشید پهن

مانده روی بیشتر صندلی ها.صدای کشیده شدن کفش ها روی

آسفالت گم می شود بین فریاد های کودکان. نگاهم روی در ورودی

است. بزرگی درخت تا روی سرشان پایین آمده. روی پله ها که می

ایستند.شاید دلیل شلوغی ورودی همین باشه. پشت این شلوغی

لاغریش را جستجو می کنم. سرم را تا روی کشیدگی ساعدهایم

پایین می آورم. عقربه های ساعت انگار کندتر حرکت می کنند.

صندلی کناری پر شده از بچه های قد و نیم قد. نصف صندلی ها زیر

تابش خورشید برق می زنند. توپ راه راه قرمز با ضربه های بیشتری

درون گردی آسفالت می چرخد. مشغول بستن بند کفشهایم بودم که

با تمام قدرت به توپ ضربه زد. کف دستهایش روی زانوها ثابت مانده

بود و می خندید. دستشجا گرفت  بین دستم. دومین بار بود که این

حس به سراغم می آمد. روشن پوشیده بود تا لاغریش را کمتر نشان

دهد. اولین بار که دیدمش هم روشن پوشیده بود. کتاب می خواند.

روی صندلی روبه روی ورودی نشسته بود.  چند صندلی آنطرفترپشت

به کلاغ ها نشسته بودم. از چشمهایش شروع شد.حالت عجیبی

داشتند.کشیده و خمار.  عینک درشتی روی تیزی بینیش سر می

خورد.

سایه از همه جا بالا امده.باید الان یک ساعتی باشد که من و او کنار

هم روی صندلی نشسته باشتم. 

دوشنبه قبل زودتر از همیشه رسیدیم. هنوز حصار میله ایی مغازه ها

پایین بود. پاهایم را روی مربع های سنگفرش تنظیم می کردم. کنار

کفش های  سبز رنگش.اسپرت پوشیده بود.بلندی بدنش تا شانه

هایم می رسید. کمتر حرف می زد.پسر فال فروش نزدیکترمی شد.

  سفیدی فال را از جعبه بیرون آوردم. لبخندی زدم.

-         -  این هم فال.پس دیگه حتمن میشه

-         - با یه فال درست می شه؟ خوشحال نباش

-         - اتفاقی افتاده؟

-         - همه چیز مثل قبله

-         - پس نگرانی نداره

-         - نگرانی همیشه هست

-         - من آمادگی همه چیز رو دارم.

-         - مهم آمادگی بقیه است

-         - تو آمادگی نداری؟

-         - مشکلات من هنوز حل نشده

-         - مشکل همیشه هست

 

فال را زیر لب تکرار می کرد و لبخند می زد. انگشتهایش قفل شد بین

انگشتانم. نگاهمان روی هم ثابت ماند.

روی صندلی تنها نشسته ام. هنوز نیامده. مانتو های رنگارنگ جلوی

چشمهایم رد می شوند.

کافه هم که رفته بودیم دیر آمد. نفس نفس زنان بالای پله ی آخر

ایستاد.موهای باد خورده اش را جمع کرد زیر روسری گل دارش.همه

جا تاریک بود. گردی میز زیر نور تند چراغ روشن بود. دود سیگار پیرمرد

میز کناری  بالای سرم می چرخید. به گوشه ایی زل زده و دود را

بیرون می داد. روبه رویم  نشست.چند تار مو روی پیشانیش آویزان

مانده بود.

-         - دیر رسیدم؟

-         - نگرانی؟

-         - ساعتم دیر زنگ خورد.

-         - حالا که اینجا نشستی

لبخند می زنم. انگشتهای گره خورده ام را زیر سفتی چانه ام

محکم می کنم.

-         - این ماه هم تمام شد.وقتش نرسیده؟

-         - نباید ببینمت

لب پایینش را جوید. از زیر چشم نگاهی کرد. دستهایش محکم

چسبید روی شیشه ایی میز. نور زرد رنگ سایه می انداخت روی

میز. هر چند لحظه سایه تکانی می خورد.

-         - دلیل همیشگی؟

-         - اشتباه تو همینجاست . منم می خوام این رابطه باشه

-         - من می خوام بیشتر باشه

-         - نباید این اتفاق بیافته.نمی شنوی چی میگم؟

-         - همیشه فقط شنیدم

-         - خب... دوشنبه ها نمی یام. بهتر نیست؟

-         - جالبه

تکیه می دهم به صندلی. پاهایم زیر میز شدید تر تکان می خورد.

-         خودم صحبت می کنم.

دود سیگار بیشتر موج می خورد. سیگار پنجم یا ششم بود .

صندلی را به سمت ما چرخاند.زل زد به تصویرقاب شده ی  بالای سرم. 

فشار دستش به میز تکانی داد. خودکار را از کیف بیرون اورد. چند

ثانیه هم طول نکشید. کاغذ روی شیشه ایی میز به جلو سر خورد.

پاهای صندلی رو به عقب کشیده شد.

-         - باید برگردم

-         - زود نیست؟

-         - دیر شده

صندلی خالی فرو رفت بین تاریکی.  انگارسیگارهای پیرمرد تمام

شده است.

امروز هم پیرمردی چند صندلی آنطرفتر جمع شده زیر شاخ و

برگهای درخت. بیرون می آیم . آن سمت خیابان است. کنار نوشت

افزاری. باجه زرد رنگ خالی. سنگینی گوشی در دست راستم قرار

گرفت. دست چپم شروع کرد به لغزیدن روی شماره ها.

-         - چرا اینقدر دیر جواب دادی.؟

-         - اشتباه کردی

-         - باید حرف بزنم

گوشی پر شده از نفس های نامنظمش . ساکت ماند. صدای

مردانه ایی بدنم را سست می کند.

-         - حرفهاتون رو می شنوم

-         - پس خودش هم می دونه؟

-         - کاری از دست من بر نمی یاد

-         - زندگی ما چی آقا؟

-         - آره زندگی ما. هنوز یک سال نیست .ازدواج کردیم.

زردی اتاقک به صورتم گرما می دهد. نفس هایم جمع شده توی

گلو. زانو هایم می لرزند. تکیه می دهم زیر سیاهی تلفن. گوشی

آویزان مانده تا نزدیکی گوشم. صدای گریه دورتر می شود. کاغذ را

از روی زمین بر می دارم. گوشه جیبم جا می دهم.

 

                                                                                6/5/89

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط مهناز جوکار |


چند کیلومتر آنطرف تر


کوبیده می‌شود باد به شیشه‌های غبار گرفته‌ي پنجره. دور شدن دو شیشه از هم. پیچیدن دست‌ها زیر بغل.

-«زود باش برو لباست رو بپوش. این هزار بار!»

گردی سیاه چشم‌ها جمع می‌شود، گوشه‌ي چپ و راست. می‌چرخد گردنم، سمت در، بازی می‌کند اشک در نگاهم، روی در بسته.

-«باز که گوش به حرف من ندادی!»

برگشتن کنار پنجره. پایین آمدن گردن، سمت در ورودی. قطره قطره شدن آب روی صورت. ثابت شدن در چشم‌ها. کوچک‌تر از همیشه. پایین‌تر. کشیده شدن انگشت‌ها روی خشکی لب‌ها. آویزان ماندن دست در دو طرف بدن، برای لحظه‌ای کوتاه. جای گرفتن سويیچ بین صافی کف دست، از روی میز. لرزش ماشین و کنده شدن از زمین.

- «دیدی چی شد؟ یادم رفت عکس‌ها رو تحويل بدم»

- «کدوم عکس‌ها؟»

پیچ خوردن ماشین‌ها در نگاهش، روی جاده. عوض شدن دنده زیر انگشت‌ها.

- «عکس‌هایی که باید به مجله تحویل می‌دادم. معلومه حواست کجاست؟»

- «فکر کردم تحویل دادی.»

جمع شدن ماشین روی پیچ تند وسط جاده. بازی کردن انگشت‌ها روی فرمان.

- «باید برگردیم.»

- «برگردیم؟»

- «از وسط جاده که نه، ولی باید برگردیم.»

چسبیدن صندلی به کمرم. جا‌به‌جا شدن بند کیف بین انگشت‌های عرق کرده.

- «بعد از مدت‌ها می خواستیم بریم مسا فرت!»

- «خب می‌گی چه کار کنم؟»

طولانی‌تر داد می‌زند بوق ماشین پشت سر، توی گوش‌ها. بیشتر می‌چرخد فرمان زیر دست‌هایش.

- «اگر دور بزنیم شب می‌رسیم.»

- «یعنی مسافرت کنسل؟!»

- « باید این عکس‌ها رو تحويل مجله بدم!»

- «تو همیشه یه چیزی یادت می‌ره.»

- «تو یادت نمی‌ره؟»

- «حالا حواست به جاده باشه لااقل سالم برگردیم.»

محکم‌تر می‌بارد، سیاهی آسمان روی سختی ماشین. سبزی چراغ جای می‌گیرد در چشم، از میان قطره‌های باران. کم رنگ‌تر شدن تاریکی، در چند ثانیه. باز‌تر ماندن چشم‌ها روی تاریکی جاده .بلند‌تر فریاد زده می‌شود در گوشه و کنار مغز. عکس، مجله، عکس.....

فشردن گاز زیر پا. سفر، عکس، برگشتن.

می‌پیچد، می‌پیچم. دور می‌خورد، فرمان، ماشین، زیر دست‌هایش، دست‌هایم، وسط خیابان. ترمز. فضا، پر شدن از صدا. حرکت چرخ‌ها تا نزدیکی جدول. عوض شدن دنده. عقب رفتن‌، گاز. دور شدن از ماشین وسط خیابان.

- «حالا چرا ایستادی؟ اینجا که نمي‌شه دور زد.»

- «نگاه کن متوجه می‌شی.»

پنج یا شش نفر بودند. منتظر کنار جاده. خیرگی نگاه روی ماشین.

- «خب؟»

- «چی خب؟ شاید کمک نیاز داشته باشند.»

- «مگه قصد برگشتن نداشتی؟»

باز و بسته شدن در. دور شدن از من و ماشین تا نزدیکی آن‌ها. تکان دست‌ها در هر ثانیه در کنار حالت‌های بی وفقه لب‌ها روی هم.

می‌ایستم. قدم‌ها سریع‌تر جا‌به‌جا می‌شوند. می‌دوم سمت درخت، زیر سبزی برگ‌ها. خم شدن شاخه‌ها توی‌هوا، بالاتر از سر. هل داده می‌شود تنم سمت راست با فشار باد. پوشاندن خیسی صورت برای چند لحظه. بیشتر سرد می‌شود. چسبیدن لباس‌ها روی تن. کوچک می‌شوم در خودم. باز ماندن لب‌ها از هم. لبخندی در ثانیه. ثابت ماندن خیابان در سیاهی چشم. رد شدن تصویر از وسط خیابان. قدم‌هایش، بارش باران، سریع‌تر می‌شود. می‌دوم، می‌دود، سرما بیشتر نفوذ می‌کند. می‌پیچد توی کوچه. می‌پیچم. حبس شدن نفس. ایستادن توی کوچه. خالی خالیست، بین دو دیوار آب خورده. گام‌ها برداشته می‌شود از عقب، به اول کوچه می‌چرخم. سرما بالا می‌آید. بیرون می‌زند از همه تنم. می‌دوم، تا نزدیکی ماشین. چسبیدن روی صندلی. قفل شدن در.

ضربه خوردن شیشه زیر انگشت کشیده‌اش. اشاره به در. کشیده شدن آرام دستگیره سمت راست.

- «کمک لازم دارند»

- «تو هم باید این کمک رو انجام بدی حتما؟»

- «کمکشون نکنیم؟»

- «برگشتنمون چی؟ دیگه عکس ها دیر نمیشه؟»

- « تو همین جا بایست. من اینها رو می‌رسونم و سریع بر می‌گردم. روستاشون یه کم بالاتره. ماشینشون رو یدک کشیدن.»

- «چی؟ اینجا بایستم؟»

- «می بینی که تعدادشون زیاده»

- »من اینجا بمونم که می‌خوای اون‌ها رو برسونی؟»

نگاهم پر می شود از خشم. گره خوردن نگاهش روی خشم در ثانیه. جمع شدن آنها روی نگاهش چند متر آنطرفتر.

- «زود باش دیگه. یعنی تو به کسی کمک نمی‌کنی؟»

- «چرا کمک می‌کنم. ولی تو رو رها نمی‌کنم وسط جاده.»

- «زود بر می‌گردم»

چسبیدن کیف روی سینه‌ام‌، زیر فشار دست‌ها. روشن شدن ماشین، قبل از پیاده شدن. طی شدن زمین خاکی تا نزدیک آن‌ها. سوار می‌شوند مضطرب. گم شدن ماشین،‌روی پیچ‌ها. آویزان ماندن کیف تا نزدیکی زمین. شروع می‌شود شمارش ماشین‌ها روی جاده،‌خاموش و روشن شدن زردی چراغ، بوق، فشردن دندان‌ها روی هم. افتادن سنگ، آنطرف‌تر، ضربه‌ی کفش. رفتن به جلو، برگشتن. چرخیدن عقربه‌ها روی مچ دست. از چند کیلومتر بیشتر رفته بود ،زمان. ایستادند، قدم‌ها ،چند سنگ مانده به جاده. لمس شدن شماره‌ها زیر انگشت. انتظار. سر و گوش‌ها. می‌پیچد خاموش. دویدن تا وسط جاده. ماندن سیاهی چرخ تا نزدیکی کفش‌ها.

9 / 6/ 88


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط مهناز جوکار |


می‌بارد باران                                                                         

 

 

 

1

روی ساحل، می‌دوم. سریع‌تر می‌دوم. دانه‌های عرق جمع می‌کند موهایم را روی خیسی پیشانیم. می‌ایستم، روبروی دریا. چشم‌هایم را می‌بندم برای چند ثانیه. سیاه می‌شود، همه جا. موج بالا می‌آید. خیس می‌شود تا زیر زانویم. می‌نشینم. ماسه‌ها فرو می‌روند از فشار تنم. جمع می‌شود آب توی گودال، روی پاهایم. چشم‌هایم باز می‌ماند به روبرو. موج‌ها بالا و پایین می‌روند روی آبی آرام، روی زانو‌های من. دستم را فرو می‌کنم توی گودال آب.

 

2

در اتاق بسته می‌شود، با صدای بلند. شاید خیلی بلند. دست‌هایم بالا می‌رود، کنار گوشم، درست روی گودی گوشم. سیگار، قرمزیش کمتر و کمتر می‌شود. خاموش می‌شود میان پاهای من. فریاد، بلند‌تر می‌شود هر ثانیه. می‌پیچد. دور می‌زند روی دیوار‌ها، روی گوش‌های من. دست‌هایم محکم‌تر فشار می‌دهند. آرام پاهایم را جمع می‌‌کنم توی شکمم. کوچک می‌شوم، روی مبل. پرتاب می‌کند، می‌خورد به شیشه، شاید آینه. بیشتر کوچک می‌شوم.

 

3

می‌افتند بیرون. هر‌کدام گوشه‌ای، همین‌که در باز می‌شود. آرام باز می‌شود، اما می‌افتند. تقریبن همه‌شان می‌افتند بیرون. عقب می‌روند، گام‌هایم، تنم. می‌نشینم، دور از در. دو لنگه‌اش بر می‌گردند سمت هم. دست‌هایم، دورتر می‌شوند از هم. باز می‌ماند دو لنگه‌ی چوبی در. صدایش پخش می‌شود توی گوشم. تکرار می‌شود، آهسته. دور می‌شود، خیلی دور. همراه چشمانم می‌چرخد، گردنم روی جعبه‌ها. اشک می‌شود تک تک سال‌ها. می‌ریزد، چشمانم که بسته می‌شود. بلند می‌شوم. می‌ایستم بین سال‌ها. تکه‌های آینه جمع شده پشت سرم.

 

4

می‌بارد باران. فرو می‌ریزد، محکم روی سرم، صورتم. گام‌هایم تند، تند‌تر می‌روند. باران‌های جمع شده، پخش می‌شوند. می‌چرخم. نگاه می‌کنم به انتهای خیابان. سیاهی می‌آید تا سیاهی چشمانم. جمع می‌شوند کنار هم، انگشت‌هایم. می‌دوم، سریع‌تر. رنگ می‌گیرد صورتم از قرمزی چراغ. فرو می‌رود پایم توی گودال. لیز می‌خورد پهنای تایر تا کنار پهنای کفشم، توی گودال پر از باران. می‌ایستد چند ثانیه بعد. خیسی بیشتر پخش می‌شود روی تنم. قرمزی چراغ بالای ماشین، گم می‌شود روی صورتم، بین قرمزی باران خورده‌ی چند لحظه پیش. ایستاده‌ام کنار ماشین. نگاهم ثابت مانده روی روی دستم، زیر باران، زیر نور قرمز. حرکت می‌کند. چرخ‌ها دور می‌شوند. پر می‌شود گوشم، چشمم؛ صدای چرخ، صدای آژیر، باران، نور قرمز. می‌دوم. دور می‌شوم.

 

5

خم می‌شود بی‌اختیار گردنم، سرم. چند سانت بالا‌تر می‌خورد به در. تکیه می‌دهم به دیوار. می‌چسبم. زل می‌زند به چشم‌هایم. قرمز می‌شود نگاهش. نزدیک‌تر می‌شود. بیشتر می‌چسبم به دیوار. پایین می‌آیند قطره‌ها، از کنار چشمانم. دستش می‌نشیند روی دیوار، کنار سرم. جلوتر می‌آید. درست روبروی من. کوچک می‌شوم. می‌دوم از زیر دستش. می‌خورم به آینه. ریز‌تر می‌شود. چند تکه باقی مانده. لب‌هایش باز می‌ماند. مشت دستش می‌ماند لای دندان‌هایش. عقب می‌روم، جلوتر که می‌آید. قرمزی، دستم، قرار گرفته بین من و چشم‌هایش. لب‌هایش جمع می‌شود. می‌نشینم روی آینه‌ها. تکان می‌خورد دستم، پاهایم، تنم. هر ثانیه بیشتر می‌شود. روبرویم ایستاده، جمع می‌شود هاله‌ی اشک. انگشتانش جا می‌گیرد روی صورتم. گردنم خم می‌شود، از درد. فرو می‌ریزد، قطره قطره. پرت می‌شوم روی تخت. برق می‌زند چشمانم. خون می‌چکد روی تخت، از دستم. نگاهم می‌ایستد روی سیاهی کیف. دست‌هایم کشیده می‌شود سمت کیف. بلند حرف می‌زند. می‌کوبد به در، پشت هم. صدای زیپ کیف گم می‌شود بین فریاد‌ها. چشمانم ثابت می‌ماند روی کمرش. دستم می‌خزد آرام توی کیف. زیر و رو می‌شوند وسایل بین انگشتانم. سردی آهن جا می‌گیرد کف دستم. آرام می‌کشم بیرون، دستم را. هنوز تند تند حرف می‌زند. بر می‌گردد سمت تخت. گرد می‌شود چشمانش. برق می‌زند تیزی آهن در نگاهش. فریاد می‌زند، بلند‌تر. جلو می‌آید چند قدم مانده تا تخت، تا پاهایم روی آینه‌ها. گلدان را می‌برد بالای سرش. گل‌ها می‌ریزند روی خون خشک شده‌ی دستم، روی زمین. سریع می‌آیند پایین، دست‌هایش با گلدان. گره می‌خورند دو دستم با آهن. بالا می‌روند، آهن، دستم. می‌زنم، محکم، چند بار، پشت هم. می‌افتد گلدان. تکه تکه می‌شود روی آینه‌ها.     

 

 

 

مهناز جوكار

 

 

 

داستان من در سايت ادبي دانوش

http://www.danoush.ir/News/?id=384

 

 

                  

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط مهناز جوکار |

شعري از شايان حامدي



چه مي شد.....




چه مي شد كه دنيا

               دنياي واژه ها مي بود


و ماه مي گفتم

و ماه اينجا بود؟


چه مي شد كه تا مي گفتم باران


                   باران مي باريد

                  و چتر شادي در دستان ما بود؟


چه مي شد كه تا مي گفتم ماه

                             

                     ا ين جا بود

                     از آغوشم سَر مي رفت

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط مهناز جوکار |



تکرار می‌شود تکرار

 بازمی‌شود درمیان دست‌های تو ومن.جمع می‌شود چشم‌هایمان برای لحظه‌ای کوتاه، ازخنکی

جمع شده درفضا. قدم‌هایت روان می‌شوند برای نشستن.جمع می‌کنی اطراف ر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ا درنگاهت،

همین که میرسی نزدیک صندلی.نشستن روی صندلی، رو‌به‌روی من، ثانیه هم طول

نمی‌کشد. خم می‌شوی. موهای آشفته‌ات بیشتر بازی می‌کند در چهار انگشت پیشانیت.

خشک می‌شود هر قطره‌ی عرق در کوتاه‌ترین ثانیه. گم می‌شود نگاهمان روی اطراف. و

تو نگاه می‌کنی به من، بیشتر و من به میز چند قدم آن طرفتر که خم شده‌اند روی آن. باز

می‌شود انگشت‌های گره خورده‌ات، کشیده می‌شود سمت وسط میز.صفحه‌های وصله شده‌ی

روی میز انتظارشان تمام می‌شود در دست‌های تو. ورق می‌خورد صفحه‌ها، سال‌ها،

صفحه‌ها، روز‌ها، تا می‌رسد به امروز، بسته می‌شود. کمی آن‌طرفتر، کنار آستین‌های جمع

شده‌ی من، جا می‌گیرد، صفحه‌های بین دستت.

قرمز پوشیده‌اند. همان‌ها که نگاهت به دنبال‌شان می‌رود این سو و آن سو. خیره می‌شوم به

سیاهی چشمانت که ثابت مانده به گوشه‌ای. تصویر بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود در گردی

نگاهت و نگاه من که خیره مانده به تو. چیده می‌شود روی سیاهی تنت که مربع میز جا

گرفته زیر آن. شروع می‌شود.گره خوردن انگشت‌های دست چپ روی لبه‌ی بخارگرفته‌ی

بشقاب و تکرار آمد و رفت قاشق در دست راست.

خنکی لیوان رها می‌شود در من. جمع می‌شوم در کمتر از ثانیه. بالا می‌آورم لیوان را تا

خشکیدگی لب‌ها.

پایین می‌رود، بیشتر و بیشتر. فقط تو مانده‌ای. کوچک شده‌ای. کوچک‌تر از همیشه. لیوان

قرار می‌گیرد روی میز. تمام می‌شوی. رها می‌شود دست‌هایم روی میز، دو طرف لیوان.

تو بیشتر تکرار می‌کنی ضربه‌های قاشق را در گوش‌های من. می‌افتد، لیوان، قطره‌ی

اشک، از میز کنار، می‌شکند، روی لبه‌ی لیوان، زمین،پایین‌تر می‌آید ، شیشه‌ها. پخش

می‌شود روی زمین، روی سایه‌ی تنت. خراشیده می‌شود زمین،از پاهای صندلی.می‌نشیند،

بلند می‌شوم. جمع می‌شود شیشه‌های پخش شده. دور می‌شود قدم‌هایم. تو خیره به لاغری

قرمز رنگ قاشق را به دهان می‌بری، آهسته. مردد می‌ماند بین من و تو. رها می‌شود.

می‌دوم، دور می‌شوم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط مهناز جوکار |